ذبيح الله صفا

933

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ور مدّعى از جور تو فرياد برآورد * شُكرست كه ما از تو نكرديم شكايت بىجرم بسى جور و جفا از تو كشيديم * وقتست كه بر ما فگنى چشم عنايت ما را به از اين دار از آنرو كه توان داشت * بيمار به تيمار و رعيّت برعايت طفل رَهِ عشقم تو مرا بندهء خود خوان * تا پير طريقت شوم و شاه ولايت پروانهء جانسوزم و تو شمع دلفروز * روزى بكند سوز دلم در تو سرايت دانم كه ندانى كه ز شوق رخ خوبت * غم در دل من تا بچه حدّست و چه غايت اى راهروِ عشق چنين گرم چه تازى * آهسته كه اين باديه را نيست نهايت حالى كه جلال از همهء خلق نهان داشت * رنگ رخ و سيل مژه‌اش كرد حكايت * * شوخى نگر كه آن بت عيّار مىكند * دل را به بند زلف گرفتار مىكند هردم بشيوه‌يى ز كسى مىبرد دلى * وز حلقه‌هاى زلف نگونسار مىكند دشمن دريغ بود كه ره يافت پيش دوست * حيفست گل كه همدمى خار مىكند انكارِ عشق بازى ما مىكنند خلق * ما خاك آن كسيم كه اين كار مىكند دل شد مقيم كويش و جان عازم سفر * دل رخت مىگشايد و جان بار مىكند تا ديد شيخ رونق بازار عاشقان * هر بامداد خرقه ببازار مىكند جز عقلِ عاقلان نكند صيد چشم تو * مستست و قصد مردم هشيار مىكند آن دل كه بود منكر شايستگىّ عشق * امروز در كمند تو اقرار مىكند درخورد دوست نيست نثارى جلال را * بيش از سرى ندارد و ايثار مىكند * * بسر طواف كنم بر در شراب‌فروش * كه حلقهء دَرِ اين كعبه كرده‌ام در گوش ز جام باده اگر يافتم حيات ابد * عجب مدار كه آب حيات كردم نوش ندانم اين مى ناب از كدام ميكده بود * كه عاشقان همه مستند و عارفان مدهوش چنان ز بزم طرب بركشيم نغمهء شوق * كه در حظيرهء قُدس اوفتد غريو خروش